مای مولتی وبلاگ

تن مرد و نامرد هر دو یکیست روزگار ثابت کند که مرد کیست...

 

 

در این ايام تاريك و وحشت زا
قانون جنگل هم...
رسم خود را به فراموشي داده
بجاي اسب و قاطر،بز كشد بار به اجبار
و سگان چوپان در خَفا...
ميفروشند بره به گرگ
شيرها سر يك لاشه ي آهو
دادند شرف خود را به حراج
و دگر كركس،سر خوردن لاش
يكه و تنها نيست
در نهايت ديدم
كه در این جنگل خاموش نيز
هیچ کسي....
آدم نيست
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 19:26 توسط مهرزاد.گراش| |

 

مردی را دیدم به زیر درختی چاله ای حفر میکند....

متعجب از کارش،;پرسیدم...

چاله را بهر چه میخواهی؟؟؟

گفت:صداقت و درستی ام را اینجا چال میکنم تا از گرسنگی نمیرم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 14:6 توسط مهرزاد.گراش| |

چه بخواهی چه نخواهی ...
سال دگری میگذرد..
چه با خوبی چه بدی
اگر خوبی
خوش به حال
اگر هم بدی
 بی خیال
شبها و روزها همچنان میگذرند
در پس این شب و روز
دستهایی خالی
دلهایی غمگین
قلبهایی بشکسته
چهره هایی نومید
اما....بی خیال
امیدت بخدا باشد و
دستهایت به دعا
نوروز تکرار میشود
آنچه میماند خاطره است
چه خوب
چه بد
بگذار به خوبی باشد
اگر هم نشد

باز بیخیال

در شروع هر سال

بعضی ها به تظاهر،میبخشند...

بعضی از ته دل

من، همه را بخشیدم

گر نبخشید کسی........
باز بیخیال
و.......
صدها بی خیالی دیگر


 


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:31 توسط مهرزاد.گراش| |

aks

فره ورتیش دومین پادشاه ایران از دودمان مادها و فرزند دیاکو بود . بامدادان بر دیوار دژ کاخ فراز آمده به خانه های مردم هگمتانه می نگریست هنوز بسیاری در بستر خویش آرمیده و زندگی در شهر جریان نیافته بود فرمانروا به لب دیوار دژ آمده و به پایین نگریست در پای دیوار زنی را دید که بر خاک های پای دژ خوابیده است به دیده بان نزدیک خویش گفت این زن در اینجا چه می کند و کی به اینجا آمده ؟
دیده بان گفت بسیاری از شبها زنهای تنها در پای دژ می خوابند چون اینجا امنیت هست و کسی آنها را آزار نمی دهد . فرمانروا گفت مگر آنها زندگی ندارند . نگهبان گفت بسیاری از آنها بیوه اند و یا سرپرستی ندارند همسرانشان یا در جنگ کشته شده اند و یا بیماری جانشان را گرفته .
فره ورتیش رایزن پیرش را خواست و جریان را برایش باز گو نمود . و به او گفت قدرت فرمانروا تنها در ایجاد امنیت در مرز ها نیست مردم هم باید امنیت جانی و همینطور ادامه زندگی داشته باشند .
دستور داد چهارصد اسب از داشته های فرمانروایی را فروختند و با آن ساختمانی در کنار کاخ خویش بنا نمود برای زنان و مردان تنها و دردمند . روزی سه وعده غذا به آنها داده می شد . بی پناهان را پس از نگهداری تشویق به زندگی و فعالیت های شرافتمندانه می کردند .
ارد بزرگ اندیشمند و متفکر برجسته کشورمان می گوید : آزادگان تهی دستی را ننگ می دانند و نه تهی دستان را .
پادشاه ایران فره ورتیش دستور داد در تمام شهرهای ایران چنین ساختمانهایی ساخته شود .

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 9:46 توسط مهرزاد.گراش| |

 

 

 

گراش

 

گراش

گراش

جهت دیدن بقیه ی عکسها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 18:36 توسط مهرزاد.گراش| |

 

 

انسان ها  به شیوه هندیان بر سطح زمین راه  می روند !

با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت...

 در سبد جلو، صفات نیک خود را می  گذاریم

و در سبد پشتی، عیب های خود را نگه می داریم.

به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود،

 چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم

 و فشارها را درسینه مان  حبس می کنیم.

در همین زمان بی رحمانه،

 در پشت سر همسفرمان

 که پیش روی ما حرکت می کند،

 تمامی عیوب او را می بینیم .

بدین گونه است که در باره خود بهتر از او داوری می کنیم،

 بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود

 به ما با همین شیوه می اندیشد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 9:23 توسط مهرزاد.گراش| |

 

عکس

من اگر تک درختی بودم، لب رود

 که سرازیر شدن آب روان را میدید

و به مفهوم حقیقیه تحرک پی میبرد

زندگی در نظرم بهتر بود....

یا اگر همچو نسیمی میدویدم در دشت،

میتکاندم سبزه و گلها را..

می زدم سر به همه خوب وبدی....

زندگی را، جور دیگر میدیدم

لیک افسوس........

افسوس که من، به تظاهر انسانم

و ندارم رحمی،نه به خود یا دگری...

نه به خوبی نه بدی

دوست دارم بروم بالاتر..

بگذارم پاهایم را حتی....

 بر سر عدل علی

تا رسم بر همه ی آمالم

افسوس و دو صد افسوس...

که شدم غافل از رتبه ی انسان بودن

که بنامید خدا بر ما،اشرف مخلوقات

آه ه ه ه چنین انسانی

که ندارد سودی

نه به خود یا دگری....

.

.

دیگه در حد خودمون...

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:45 توسط مهرزاد.گراش| |

 

عکس

آمدی همچو سفر کردن یک پروانه

همچو طوفان که ندارد خبر از ریحانه

همچو خورشید که برد حمله به شب

همچو درگیری گنجشک سر یک دانه

دیدمت لحظه ای و من به تو دلبسته شدم

همچو اشکی که شود گم  اندر آن پیمانه

عشق آغاز شد و من به تو وابسته شدم

روز تا روز دگر، دیوانه تر از دیوانه

چه خوش ایام و چه حسی تو به من میدادی

فارغ از بی ازلی بودن این مستانه

تا بخود آمدم از پنجره دیدم رفتی

هر چه غم بود بجا ماند در این کاشانه

به تو دادم همه ی هستی و احساسم را

به خیال بودن عشقی که فقط بود افسانه...

 

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 20:18 توسط مهرزاد.گراش| |

 

عکس

اشکی از چشم کلاغی سر خورد.

غنچه رو برگرداند

گل به کناری خم شد

بلبل از شاخه پرید

مهربانی کم شد

اشک آرام آمد

  بر دل خاک نشست

خاک بیدار شد و شیشه شکست

شیشه ی قلب کلاغ

او که دل کنده زباغ

خاک گل شد از اشک

گل به جوش آمد و از لای دلش

غنچه ای سر به برون آومد و گفت

من همان غنچه ی زیبا هستم

که شوم رونق باغ

آنم از اشک کلاغ است کلاغ....

 شعر از بهاره نوغانی

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 16:49 توسط مهرزاد.گراش| |

 

عکس

کاش می دانستیم که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

 از تماشاگر اغاز حیات 

تا به جایی که خدا می داند... 

شاعر:نامعلوم

نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 20:57 توسط مهرزاد.گراش| |

 

رپ

در حدود 250 سال پیش کشاورزی کاملا سنتی بود و غذای کافی برای همه
مردم وجود نداشت ،غذای کافی و رفاه عمومی همواره رویای بشر بود
انقلاب صنعتی در اواخر قرن هیجدهم با این امید که بتواند مشکل را حل
کند با چشمانی بر آمده از شوق به آینده ای مهربان گام های خود را
آغاز کرد

انقلاب صنعتی می خواست با ساختن تراکتور تولیدات کشاورزی را بالا ببرد
تا هیچکس گرسنه نماند،لوکوموتیو و ماشین ساخت تا از رنج سفر و حمل و
نقل بکاهد و تلگراف ساخت تا به دوری انسانها خاتمه دهد

روشنفکران حدس می زدند اگر غذا فراوان باشد جنگی در نخواهد گرفت
کارخانجات یکی پس از دیگری ساخته شدند دستگاههای تولید غیر اتوماتیک
بودند و نیاز به کارگر فراوان داشتند ،روستائیانی که مالک زمین
نبودند به شهرها مهاجرت کردند

کم کم کارخانجات گسترش پیدا کردند و تولیدات لوازم رفاهی هم باب شد
سرمایه داری برای سود بیشتر با دو مشکل بزرگ روبرو بود
یکی نیاز به کارگر برای تولید بیشتر و دیگری بازار مصرف برای کالاهای
خود،با تبلیغات فراوان به مردم تلقین کردند که مصرف کردن و مد گرایی
ارزش فراوانی دارد هر که بیشتر مصرف کند انسان ارزشمندیست و هر که
مطابق مد روز رفتار کند انسان پیشرفته ای است

 

جهت دیدن بقیه مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 12:17 توسط مهرزاد.گراش| |

عکس

 سر بشکند
دست بشکند
پا بشکند
دل نشکند

این نوشته رو تو جاده پشت یه کامیون خوندم...

بعضی وقتها جمله های قشنگی میبینیم که تو خاطرآدم میمونه.

واقعآ دل شکستن از سر و دست و پا شکستن بدتره.....

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 20:51 توسط مهرزاد.گراش| |

 

aks

اگه تو یه جمع ۱۰ نفری نشسته باشیم به نظر شما چندتا دکتر توش پیدا میشه؟؟؟؟من که میگم حداقل هفت نفر مون دکتریم!!!!چرا؟؟؟؟؟

چند روز قبل از قضا تو یه جمع  ۱۰-۱۱ نفری نشسته بودم.یه خورده سرما خورده بودم و گلو درد...یکیشون پرسید مریض شدی؟؟گفتم: آره سرما خوردم.همینو که گفتم دکترها نمایان شدن.جاتون خالی احساس میکردم تو دانشکده پزشکی جلسه داریم.یکی آسپرین تجویز میکرد.یکی دیگه میگفت دوتا قرص سرماخوردگی با یه استامینوفن هر ۶ ساعت بنداز بالا یه روز بعد ردیفییکی دیگه از دکترا میگفت لیمو با پوست بخور..یکی دیگه شربتهای نمیدونم دفین چی پی بود و ......خلاصه نسخه بود که پشت سر هم تحویل میگرفتیم.شما هم میتونین امتحان کنین.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 19:57 توسط مهرزاد.گراش| |

 گپی با شیطان...

سوال

 نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در دروغ و زشتی تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی ...!  

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 11:49 توسط مهرزاد.گراش| |

سنگ پا لنگ اومدن...

aks

یه چن وقتی میشد بیشتر روزها نزدیکهای غروب یه گربه از جلو مغازه آهسته و خموش رد میشد.نمیدونم چرا و چجوری دم این گربه رو از ته کنده بودن..تا میدیدمش دلم براش میسوخت....آخه نمای بدنش کلی به هم ریخته بود. همه تا میدیدنش  میزدن زیر خنده و بعضی ها پا رو فراتر میذاشتن و یه نیمچه لگد یا سنگی روانه اش میکردن...چند روزی بود از این گربه خبری نبود و دیگه از جلو در مغازه هم رد نمیشد..یه ۵-۶ روز بعد باز سر و کله اش پیدا شد.ولی این بار خیلی آهسته و کشان کشان..رفتم دم در که از نزییکتر ببینمش دیدم یکی از پاهاش  شکسته ... و بدبخت همون قضیه سنگ پا لنگ اومدن سرش اومده بود.از بس یواش و دردمندانه حرکت میکرد میشد یه عکس  ازش انداخت.خوب که به چهره اش نگاه میکنم یه عالمه غم و گرفتاری توش موج میزنه...باز یه چند روزی میشه که ازش خبری نیست....فک کنم این دفعه دیگه از دست آدمها و آزار و اذیت اونها راحت شده

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 21:2 توسط مهرزاد.گراش| |

 

 عکس

هر یک از ما در زندگی یک سری دوستان خاصی داریم که تقریبا همه آنها، از خصوصیاتی نسبتا شبیه به هم برخوردارند و با به عبارتی دیگر معمولا گروه دوستان و همنشینان ما اشخاص یا افراد خاصی هستند که خصوصیات اخلاقی آنها شبیه به خود ما میباشد.و برعکس آن نیز بسیار اتفاق افتاده که بی علت و دلیلی از شخص یا افرادی بدون هیچ دلیلی تنفر داریم و از آنها دوری میکنیم. علت و ملاک انتخاب ما در پیدا کردن دوستان ما چیست؟؟؟و چرا از بعضی افراد خواسته یا ناخواسته خوشمان میاد و یا برعکس اون....خیلی وقتها شنیدیم که میگن اگه میخوای اخلاق و خصوصیات کسی رو بشناسی میشه از روی رفیقها و دوستانی که طرف داره  به خصوصیات و اخلاق طرف پی برد...بعنوان مثال: یعنی اگه من یه دوستی داشته باشم که از نظر مردم و اطرافیان زیاد باب نباشه این امکان رو داره که درباره ی من نیز چنین قضاوتی صورت بگیره...؟!!!!این قضاوت به این دلیل میتونه باشه که مثلآ اگه نوع تفکرات ما مثبت و خصوصیات اخلاقی  ما خوب باشه هیچ موقع نمیتونیم با شخصی که تفکرات و اخلاقش منفی و بر خلاف خصوصیات ما باشه دوست باشیم.البته این بدین معنی نیست که تمام خصوصیات شخصی که ما اون رو بعنوان یک دوست انتخاب میکنیم با خصوصیات ما یکی باشه.

  طبق یافته‏های دانشمندان، هر کسی دربردارندۀ هاله‏ای از انرژی در اطراف خودشه که این هالۀ انرژی به طرز تفکر و رفتار شخص بستگی داره.  تفکرات مثبت هاله‏های انرژی مثبت و تفکرات منفی هاله‏های انرژی منفی را تولید می‏کنن. پس با توجه به اینکه هاله‏های انرژی در اطراف ما وجود داره، مجاورت با افراد مثبت‏اندیش یا منفی‏نگر میتونه باعث تاثیر در رفتار ما بشه. برای مثال با خود تصور کنیم که چرا ما در کنار  مادر یا پدر خود احساس بسیار خوبی داریم و از دیدن آنها خوشحال میشیم؟ یقینا به این دلیله که مادر و پدر با عشق خالص و ناب خود به فرزندانش، انرژی مثبت خود را به ما منتقل میکنه و ما رو  در فضای انرژی مثبت خود قرار می‏دهد. و بالعکس اون هاله‏های انرژی افراد منفی نیز بدین صورت میباشد. بارها همنشینی با افرادی که تفکرات منفی دارند رو تجربه کردیم. قطعا تا چند دقیقه یا ساعت دچار نوعی کاهش انرژی شده و حالت شادابی خود را از دست میدیم.

پس  در نهایت به این نتیجه میرسیم : افرادی را که ما ناخودآگاه جذب می‏کنیم و با آنها دوست میشویم، دقیقا همان بازگشت رفتار خودمان است که به صورت یک انسان در حضور ما ظاهر شده .

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 13:55 توسط مهرزاد.گراش| |

 

تصویر

اگر خواهان دیدن عکسهایی با کیفیت فوق العاده بالا هستین این لینک رو حتمآ ببینید 

  

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 13:15 توسط مهرزاد.گراش| |

 

اسکناس مچاله

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس یکصد دلاری رو از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایله این اسکناس رو داشته باشه؟ دست حاضرین همه بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس رو به یکی از شما خواهم خواهم داد ولی قبل از اون می خوام کاری بکنم. سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایله این اسکناس رو داشته باشه؟ و باز دست های حاضرین همه بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده رو به زمین انداخت و چند بار اون رو لگدمال کرد و با کفش خود اونو  روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضره صاحب این اسکناس بشه؟ و باز دست همه بالا رفت.... 

از این حکایت چه نتیجه ای میتوان گرفت؟؟؟؟

این قصه منو یاد این جمله می اندازه که افتادن از اسب مهم نیست بلکه افتادن از نسل مهمه.. اسکناس چه مچاله باشه چه نباشه همون ارزش خودشو داشت به همین خاطر باز همه خواهانش بودن.اما متاسفانه تو این دور و زمونه بیشتر اطرافیان به اسب ماها بیشتر نگاه دارن تا نسل و اصل ما.. هرچی اسب ما با ارزشتر باشه بیشتر دوستدار و خواهان ما هستن تا اصل...یعنی بیشتر مردم اصل هر کسی رو به اندازه اسکناسی که طرف داره مقایسه میکنن.

البته این نظر من بود...نظر شما دوستان چیه؟؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 18:13 توسط مهرزاد.گراش| |

 
چو خود دانی همه دانسته باشی
چو دانستی ز هر بد رسته باشی

آیینه

آینه، وسیلهای است که به علت صافی و بازتاب بالایش، بر رویهٔ خود، تصویر اجسام را نشان میدهد

بدون شک همه ما هر روز با آینه سر و کار داریم و از آن استفاده می‌کنیم.عیبهای ظاهری و اشکالات پوششی مان رو بدون کم و زیاد به ما نشون میده و ما به رفع این نواقصمون برمیاییم.

عیبهای ظاهری ما رو آیینه حقیقتآ  بدون کاستی به ما نشون میده.عیبهای درونی ما که خیلی مهمتر از عیبهای ظاهری ماست رو چجوری میشه دید و فهمید و رفع کرد

دیدن عیبهای درونی ما به عبارتی میشه همون خودشناسی مون

خودشناسی ما با کمک دوستان حقیقی مون بهتر و زودتر حاصل میشه.پس چه خوبه دوستان حقیقی و پدر و مادران خودمون رو آیینه های درونی خودمون بدونیم و از بیان عیبها و کاستی هامون ناراحت نشیم و درصدد رفع اون بر بیاییم.

بارها برامون اتفاق افتاده تا کسی یه عیبی رو صادقانه باهامون در میون میذاره  با تندی و ناراحتی  باهاش برخورد میکنیم و با خودخواهی بر عیبهامون سرپوش میذاریم.

خودشناسی پایه اصلی جهان شناسیه و شناخت واقعی ماها زمانی بدست میاد که بتونیم خودمون رو تو جاده ی خودشناسی قرار بدیم و در راه فراز و نشیب اون گام برداریم.و این اصل بدون قبول این حقیقتها هیچ وقت بدست نمیاد. 

اما خود شناسی به چه مفهومیه؟آیا به مفهوم شناخت جسمانی خویش است؟ یا به مفهوم شناخت روان خویش است؟ یا به مفهوم شناخت شخصیت خویش است؟و یا به مفهوم شناخت منش خویش؟

خودشناسی در اصل شناختی مقدم تر بر همه این شناخت هاست که البته پس از همه این شناخت ها و در اثر نگاه عارفانه و حکیمانه به خویش بوجود میاد، موقعی که ما خودمون رو در آینه خویش می بینیم  این نا شناخته سخت بیگانه را باز می شناسد.

دمی با حق نبودم، چون زنم لاف شناسایی؟
تمام عمر با خود بودم و نشناختم خود را! 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 14:19 توسط مهرزاد.گراش| |

 

 

دروغ...

دروغ؟؟؟

دروغ!!!

 

متاسفانه تو زندگی روزمره بارها دروغ گفتن رو شنیدیم یا دروغ رو راحت و بدون کمی تامل بیان کردیم.دروغ گفتن و دروغ شنیدن برامون به یه امری عادی تبدیل شده.

یه مدت پیش یه شناسنامه که خورده مشکلی داشت رو دادم اداره ثبت واسه تصحیح...

گفت:چون صادره از دبی میباشد باید بفرستیم تهران اداره ثبت مرکزی یه هفته دیگه از تهران با پست میفرستن

شناسنامه رو دادیم و یه هفته نه ۱۰ روز دیگه برگشتیم ولی خبری از شناسنامه نبود.باز گفت چند روز دیگه..

چند بار همینجور میرفتیم و باز همون جواب رو میشنیدیم.یه ماه گذشت ولی دریغ از شناسنامه.

طی چندبار تماس تلفنی با اداره ثبت مرکزی تهران جهت جسنجوی شناسنامه در جوابمون چنین گفتن که اصلآ شناسنامه ای بدست ما نرسیده.

ناچارآ مجبور شدیم  حضوری بریم تهران تا قضیه رو پیگیری کنیم.۱۲۰ هزار تومن ناقابل دادیم بلیط رفت وبرگشت و کلی مخارج دیگه که تو تهران برامون آب خورد.

رسیدیم اداره ثبت مرکزی خدمت مسوول مربوطه...سلام دادیم و پرسیدیم شناسنامه آقای .... یه مدت قبل فرستادیم و الآن یه ماهی میشه نیومده..مشکل چیه

بلند شد کمد پشت سرش رو نگاهی انداخت و چندتا شناسنامه رو گشت و یکی شو گذاشت جلوی ما گفت بفرما اینم شناسنامهیه نگاهی بنداز مشخصات درست باشه..

هیچی نگفتم..یعنی فایده ای نمیدیدم که چیزی بگم ارزش حرفی زدن رو باهاش نیمدیدم.همون آقایی بود که پشت تلفن بهمون میگفت شناسنامه ای بدست ما نرسیده

یه دروغ.. میتونه چقدر واسه یه نفر مشکل ساز بشه

چرا دروغ میگوییم؟چون تنبلیم.چون کمبود داریم.چون در عمل ناتوانیم و با دروغ میخواهیم بر نواقصمان سرپوش بگذاریم.

دروغ شده واسه ما ابزاری مانند آچار فرانسه

تو خیلی جاها و خیلی کارها راحت ازش استفاده میکنیم.و افسوس که نمیدونیم دروغ چیه و چه عواقبی داره

دروغ ابتدای بدیهاست.دروغ زاده  بدیهاست.

پایان دروغهای کوچک دروغهای بزرگه و تا رسوایی امتداد پیدا میکنه.

دروغ از دسته  پدیده‌های ضد اخلاقیه که پیامدهای اون جامعه رو تحت تاثیر خود قرار میدهد

نظم و انضباط را بر هم می‌زند و بسرعت از حالت شخصی و فردی بیرون میاد و جنبه اجتماعی به خود می‌گیرد. دروغی که فرزند به پدر میگه، مادر به دختر و کارمند به ارباب رجوع و همکار به.... جامعه را دوگانه،‌دو وجهی و سست می‌کنه و چون نقاب زشتی اون برداشته.و همه گیر شود هیچ چیز را از معرض آسیب و نقصان و نابودی خود دور نگه نمی‌دارد.

دروغ ابتدایش ساده  ولی انتهایش دهشتناک و مخوف می‌شود. درست برخلاف «صداقت» که ابتدا سخت جلوه میکند ولی کارها را روی خط آسانی قرار می‌دهد،

دروغ چوپان  قدیم این دوره و زمان همچون دروغ چوپان دروغگو قصه ی ما نیست.دروغ اون زمان بخاطر بیکاری و سرگرمی بود ولی در این دوره و زمان از دروغ استفاده های بسیاری میشه و مخصوصآ  نوعی ابزار تجاری و ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 20:32 توسط مهرزاد.گراش| |